« به ايمان رفتار ميكنيم نه به ديدار » ( دوم قرنتيان ۵ : ۷ )
خداوند هرگز نمي خواهد كه ما به احساساتمان تكيه كنيم ، اما نفس ما و شيطان مي خواهند كه به وسيله آنها جلو برويم . خداوند مي خواهد ما به كار مقدس و كامل مسيح كه براي ما انجام داد نگاه كنيم و وقتي اين كار را كرديم او احساساتمان را هدايت خواهد نمود .
خداوند نمي خواهد اعتماد به خودش را با احساساتمان به ما بياموزد بلكه وقتي مي بيند ما كاملا به او اعتماد مي كنيم آنگاه احساسات نيز به ما مي دهد .
ايمان ما هرگز وابسته به احساسات ما نيست بلكه به وسيله كلام حقيقي و مقدس خدا تائيد مي شود و هم چنين مبتني بر آن يقيني مي باشد كه او بر تمام وعده هاي خويش كاملا وفادار است .
تنها پس از آن است كه احساسات الهي مي آيند و خدا با توجه به زمان و شرايط مناسب ، آن ها را خواهد داد . تصميم با ماست كه تقدم را به چه چيزي بدهيم ، به احساسات يا به خدا و كلام او ؟ احساسات ما مثل موج دريا تغييرپذيرند اما حقايق الهي مانند قلعه اي بنا شده بر صخره ، استوار مي باشند . او و كلامش همان هستند ، ديروز امروز و تا ابدالاباد .

« ليكن حاشا از من كه فخر نمايم جز از صليب خداوند ما عيسي مسيح كه به وسيله او دنيا براي من مصلوب شد و من براي دنيا » ( غلاطيان ۶ : ۱۴ )

بعضي ها هنوز در روياها و اميدهاي خويش بسر مي برند . اما خداوند شروع كرد چيزهاي ديگري را به آنان بياموزد . پس آنها شروع كردند به دعا براي غم ها و خداوند براي آن ها غم فرستاد . آناني كه براي قدوسيت دعا مي كردند خدا تجربيات را برايشان فرستاد . تواضع را طلبيدند و خدا دلهاي آنان را شكست . دعا كردند تا مانند او بشوند ، پس او آنها را در كوره آتش قرار داد و مانند قالگر نقره و طلا كنار آنها نشست تا ميزان حرارت را كنترل كند، تا آن هنگام كه چهره خود را در آن ها ببيند . خواستند با برداشتن صليب او به دنبالش بروند و وقتي او صليب هايي را به آنان سپرد ، دست ها و پاهايشان مجروح شد . افسوس ، به جاي رنج و مشقت دلخوش اين بودند كه خدمت نمايند . آسانتر بود كه صليب را حمل كنند تا بر آن مصلوب شوند ، اما اكنون ديگر نمي توانستند برگردند . عيسي مسيح وعده خود را براي آنها به انجام مي رسانيد : « من هم ، چون به آسمان صعود نمايم بسياري را به سوي خود خواهم كشيد » . آنان تنها با گوش هاي خويش شنيده بودند ، اما اكنون با چشمانشان او را مي ديدند .
او نگاه محبت آميز خود را بر آنان دوخته بود ، همانند پطرس و مريم و ديگر نمي توانستند او را پيروي ننمايند. مفهوم صليب كم كم پرتوهايش را بر آنان انداخته بود و آنان او را در آسمان ديدند ، ديدند آن جلالي را كه از زخم هاي او جاري بود و مشاهده كرده او را پيروي نمودند و در پيروي او به شباهت او در آمدند ، زيرا او ديگر در درون آنها زندگي مي كرد، چيزي كه لذتي وصف ناپذير بود. اكنون ديگر مايل بودند از خوشي هاي دنيا محروم شوند و او را هر جا كه مي رود پيروي نمايند. در اين جا ديده نشوند اما در ملكوت او به جلال برسند . گاهي پاي هايشان لغزش خورد اما او با محبتش آن ها را گرفت . سرانجام به اندازه تمام زندگي شان طول كشيد تا ديدند كه اراده او عالي ترين بود. حمل صليب در جهان ، براي حمل تاج در آسمان . آنان پيروزي را به اين صورت به دست آوردند.
![]()
وارد که شدیم، صلیب ِ ساکتی را دیدم که بر دوش ِ زمین سنگینی می کند.
آری ! رد پای خدا هم بود.
لحظاتم با میخ و خاک و خون آراسته شد!
مچ هایم درد گرفته، تیر می کشیدند.
توان نگاه داشتن تن ِ بی جانم را نداشتم.
روح القدس در قالب ِ نت های موسیقی در فضا پراکنده شد.
همه چیز درخشان تر شده بود.
خداوندم مسیح را دیدم که پیکره می تراشد.
خداوندم مسیح را دیدم که نقش می زند.
خداوندم مسیح را دیدم که در چهره های مختلف، لبخند می زند.
فرشته ای طبقی از شراب، به گمانم از همان شراب، می گرداند و می گفت:
مگر نشنیده اید که هنرمندان معماران بهشتند.
و شاعران مسافرانی از آسمان،
که معنی را سوغات می آورند.
تا پادشاهی پدر را در زمین خشت نهند.
موسیقی اوج گرفت،
لذت ِ آرام ترین بی قراری، لذت هارمونی ِ تکامل، بالا گرفت.
فرشته ها از هوش می رفتند.
دیگر غریبه نبودم.
آری، آنجا آغوش ِ آرام و آبی ِ آسمان است.
نوشته برادر مصطفی عزیز
« به ايمان ابراهيم چون خوانده شد اطاعت نمود و بيرون رفت به سمت آن مكاني كه مي بايست به ميراث يابد » ( عبرانيان ۱۱ : ۸ )

ابراهيم اطاعت كرد و به راه افتاد اما نمي دانست كجا مي رود . او به اين كفايت كرد كه مي دانست خدا با او خواهد رفت . او پيش از وعده به وعده دهنده اعتماد نمود . به مشكلات دور و برش نگاه نكرده بلكه چشمانش را بر پادشاه ابدي ، زنده و ناديدني دوخت ، تنها خداي حكيم كه راه او را ترسيم نموده و در اين راه مطمئنا او را تا به آخر هدايت مي نمود.
واقعا چه ايمان وجدآور و با شكوهي . اين آن كاري است كه بايد انجام بدهي ، و از آن پس همه چيز امكان پذير خواهد بود . با شكرگزاري و شادي ، اوامر مهر شده را از فرمانده بزرگ بگيري و براه بيفتي ، با اعتمادي كامل و تزلزل ناپذير نسبت به محبت عظيم ، وفاداري و حكمت او ، بدون دانستن اين كه آن راه به كجا مي رود . ترك همه چيز و پيروي از مسيح با شادماني ، با ايمان به اين كه كوچك ترين پاداش او به طرز غيرقابل قياس عالي تر از بهترين چيز دنياست .
اين همان شناخت است . شناختي نزديك و صميمي و طالب پيروي بي چون و چرا ، بدون دانستن اين كه او تو را كجا مي برد. پيروي او با اطمينان و شادماني
کلام خدا
در مورد ماهیت کتابمقدس بحثهای زیادی مطرح می شود، از قبیل اینکه چگونه می توان کتابمقدس را الهام خدا دانست؟ جزوات و بخشهای کتابمقدس چگونه جمع آوری شدند و بصورت کتابی که امورز در دست ماست در آمدند؟ در طی نسخه نویسی این بخشها چه مقدار ممکن است در اثر غفلت نسخه نویسها مخدوش شده باشد؟ چه بخشهایی از کتاب مقدس را باید بطور تحت الفظی تفسیر کرد؟ چه بخشهایی را بطور استعاره ای خواند؟ کدام قسمتها نثر و روایت است و کدام شعر و منظومه؟ همه این سوالات لازم است پاسخ گفته شود، اما برای درک مطالب کتاب مقدس کافیست به سادگی آن را بعنوان کلام خدا پذیرفت و مطالعه کرد. در این صورت متوجه خواهیم شد که انسجام خاصی در سراسر کتاب هست، همۀ بخشهای آن ملهم از « یک فکر واحد» است، مُهر « نویسندۀ اصلی» آن براین کتاب قرار دارد و بطرز خاص و مشخصی کلام خداست.
مرتا و مريم درك نمي كردند كه خداوند آن ها چكار مي بايست مي كرد . هر دو ايشان به او گفتند « اي آقا اگر در اين جا مي بودي برادر من نمي مرد » اما احتمالا آن ها در دلشان اين را مي گفتند : « اي آقا نمي دانيم چرا اين قدر دير كردي ؟ چرا اجازه دادي مرگ ، كسي را كه دوست مي داشتي از تو بگيرد و دل هاي ما را عميقا جريحه دار سازد در حالي كه حضور تو مانع همه اين ها مي گرديد ؟ الان ديگر بسيار دير شده ، چهار روز است كه از مرگ او مي گذرد. »
براي اين پرسشها خداوند فقط يك پاسخ داشت « شايد شما ندانيد، اما من به شما ميگويم كه اگر ايمان بياوريد ، جلال خدا را خواهيد ديد » .
ابراهيم درك نمي كرد كه چرا خدا فرزندي را كه بر اساس وعده به وي داده بود به عنوان قرباني طلب مي كرد ، اما با اطمينان تمام اطاعت كرد و تدارك پرشكوه خدا را ديد.
موسي ندانست كه چرا خدا چهل سال تمام او را به عنوان چوپان در صحرا نگه داشت . اما او به خدا اعتماد كرد و منتظر ماند تا بهترين زمان به كارگيري او فرا رسيد .
يوسف ، بي رحمي برادرانش ، شهادت دروغ زن بدكاره و زنداني شدنش را در حالي كه گناهي نداشت درك نمي كرد ، اما با ايمان انتظار كشيد تا كارهاي اعجاب انگيز خدا را ديد . پدرش يعقوب نيز درك نكرد و براي واقعه تلخ از دست دادن عزيزترين فرزندش گريه كرد و رنج كشيد ، اما هنگامي كه با چشمانش تاج را بر سر او ديد، براي كارهاي شكوهمند خدا او را ستايش نمود .
شايد تو هم نمي تواني درك كني كه چرا عزيزترين كسي را كه دوست مي داشتي از تو گرفته شده است . وقتي اوست كه قدم هايم را هدايت مي كند ، من هم دليل رنج هايي را كه بر من وارد مي شود درك نمي كنم .
دوست عزيز ، ما لازم نداريم تمام كارهاي خدا را نسبت به خود درك كنيم، او هم اين انتظار را ندارد . فرزندت همه آنچه را كه تو انجام مي دهي نمي فهمد اما او به تو اعتماد مي كند و تو را دوست دارد . يك روز مفهوم همه كارهايي را كه خدا براي تو انجام داده است درك خواهي كرد و او را ستايش خواهي نمود.

"The Light"
Into the sorrow of the night
Through the valley of dark dispair
Across the black sea of iniquity
Where the wind is the cry of the
suffering
There came a glorious saving light
The light of eternal peace
Jesus Christ, the King of Kings.
" نور"
در اندوه شب
از ميان درهي تاريك نااميدي
در طول درياي سياه شرارت
جايي كه باد، فرياد رنج است
يك نور نجات دهنده ي باشكوه ميآيد
نور آرامش ابدي
عيسي مسيح، شاه شاهان.

دوست خوبم!
اگر در تاریکی هستی بدون که نور حقیقی ای وجود دارد که با تمامی نورهای به ظاهر زیبا تفاوت داشته و حاضر هست تا تمامی زندگی ات را پر از نور خود کند و او کسی جز عیسی مسیح نیست.
انجیل یوحنا باب ۸ آیه ۱۲- ۲۰
پس عيسي باز بديشان خطاب كرده، گفت: «من نورِ عالم هستم. كسي كه مرا متابعت كند، در ظلمت سالك نشود بلكه نور حيات را يابد.» ۱۳ آنگاه فريسيان بدو گفتند: «تو بر خود شهادت ميدهي، پس شهادت تو راست نيست.» ۱۴ عيسي در جواب ايشان گفت: «هرچند من بر خود شهادت ميدهم، شهادت من راست است زيرا كه ميدانم از كجا آمدهام و به كجا خواهم رفت، ليكن شما نميدانيد از كجا آمدهام و به كجا ميروم. ۱۵شما بحسب جسم حكم ميكنيد امّا من بر هيچكس حكم نميكنم. ۱۶ و اگر من حكم دهم، حكم من راست است، از آنرو كه تنها نيستم بلكه من و پدري كه مرا فرستاد. ۱۷ و نيز در شريعت شما مكتوب است كه شهادت دو كسحقّ است. ۱۸ من بر خود شهادت ميدهم و پدري كه مرا فرستاد نيز براي من شهادت ميدهد.»۱۹ بدو گفتند: «پدر تو كجا است؟» عيسي جواب داد كه «نه مرا ميشناسيد و نه پدر مرا. هرگاه مرا ميشناختيد پدر مرا نيز ميشناختيد.»۲۰ و اين كلام را عيسي در بيتالمال گفت، وقتي كه در هيكل تعليم ميداد؛ و هيچكس او را نگرفت بجهت آنكه ساعت او هنوز نرسيده بود.